تبليغاتX
از شمع بیاموز...
سلام

از این که نبودم معذرت ولی بهتر بود نباشم .... اینقدر قاطی ام که نگو . بودن ...نبودن.... برای چی باشی برای چی نه ؟... فلسفه ی وجودی خلقت و... .اینا به کنار وضع جامعه .بچه های کار و خیابون که البته ما نداریم !!!میدونید که؟؟؟فقر فساد و هزار تا چیز دیگه ...همش دارم به این فکر میکنم که میتونم کاری برای اینا بکنم یا نه اگه اره که چرا نشستم و نگاه میکنم اگرم نه که چه طوری شد به اینجا رسیدم یا رسیدیم ؟؟؟اصلا چقدر از وضع الان جامعه به ما برمیگرده؟؟ تقصیر ماست ؟؟؟چی کار میشه کرد؟یادم باشه بعدا یه چیزی براتون بذارم که معلوم شه چی میگم (این قدرا پرت وپلا نیست به خدا).

 


دلم می خواد رنگ بدم به دنیایی که فقط تیرگی و سیاهی رو میشناسه .

دلم نه ذهنم تازگیا یه مسیر جدا از منو طی میکنه .ارتباط جسم و تنم به هم ریخته .این یه چیزی میگه اون یکی یک چیز منم موندم اون وسط!!!

یکی رو میخوام  که بشینم ۵-۶ ساعت براش درد دل کنم ...نه فقط رو شونه هاش گریه کنم .


یه عالمه نقاشی کشیدم ...مداد رنگی هام همرام نبود ...مثل این چند وقته سیاه و سفید موندن نقاشی ها!!!

میگما اسکیزو فرنی بیماری بدیم نیست .گاهی دلم میخواد خب

اصلا ربطی به عشق و عاشقی و این حرفا نداره ...

میگم عاشق نشدم عزیزم

هیچی دیگه ....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:35  توسط عطر سیب | 
دوست جون نوشت :

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر       من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

و من این روزها مصداق بارز این بیتم....

و من این روزها چقدر دلتنگم...

و من این روزها قاطی قاطی ام ...

ذهنم خیلی درگیره . کلید کرده رو یه عالمه سوال....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:21  توسط عطر سیب | 
به ما یه تبریک بگید تا بقیه شو بگم!!!!!

اقا ما اول این هفته مثل بچه ی ادم ۶:۳۰ از خواب پا شدیم یه صبونه ی اساسی زدیم و یک کم ارایش نا محسوس و رفتیم تا به هفته ی شلوغمون برسیم!!!!

از اول صبح هر کی مارو میدید میگف الهی چه خوشگل شدی و چه مقنعه ات بهت میادو  انگشترت مبارکه و ماهم اینجوری. بعد کلی دستمو زیرو رو میکردن و میگفتن اره دیگه ؟؟؟من :نه به خدا !!!!!!حالا چی نه به خدا بماند!!!

خلاصه تا ظهر همینطوری گذشت و ما در حیرت از دست دوستان .

بعد کلاسا یکی از دوستای نزدیک گفت یه چیزی بگم شکه نشی ها؟؟؟ بعد گفت که اندر دانشکده ی کذایی محترم ما جمعی چند از دوستان و غیر دوستان خبر هایی مبنی بر ازدواج ما یا به عبارتی مزدوجیدن ما دریافت نموده و از این که ما تا حالا حتی به دوست جونم لو نداده ایم کف نموده اند.!!!

من:هزار تا به خدا!!!!!! ملت به چی نگاه میکنن؟ این انگشتر از همون سال اول تو همین انگشتم بوده والا.

تازه فهمیدیم که تبریک و قربون صدقه و نگاهای اونجوریو سلام پسر همسایه و اینا از کجا اب میخورد!!

بعد که از شک دراومدم با خودم فکر کردم که ملت درس ندارن کار ندارن از این خوابا برام میبینن؟؟؟

تازه اون منبع موثق اسم اقای هم دانشگاهی هم گفته بوده انگار که بچه ها به من نگفتن!!!منم در کمال خونسردی اول حسابی سر به سر بقیه گذاشتم بعدشم همه بود و.نبودو تکذیب کردم .چه معنی داره بخت دختر مردمو میبندن!!!!!!!!!

بعدم با حالت جدی گفتم حالا این مرد خوشبخت کی هست تو رو خدا اسمشو لو بدین برم اویزونش بشم پلیییییز!!!نه که حالا عاشق ازدواجم .

از بس بد تبلیغات میکنن که این قسمت ناخود اگاه مغزم همش فعالیت میکرد و رو اسم و شخصیت اجناس ذکور دانشکده هی کار میکرد بلکه مسبب این ماجرا رو پیدا کنه . تازه دیشب خواب بچه مو دیدم . باورتون میشه یه بچه ی کوچکولوی نازنازی چشم ابی  و موطلایی!!! فکر کنم یا این بچه رو از پرورشگاه میارم یا میرم یو اس و ازدواج میکنم!!!! دیگه تا چی قسمت بشه خواهر!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:56  توسط عطر سیب | 
دوستان به من یه تبریک بگن که ۱۶ واحد خفن برداشتم که ساده ترینش فلسفه ی علمه !!!!!

حالا تو همین کلاس که به قول استادش ضد افسردگی شریفیه ما همش در حال خندیدنیم.اونم اینجوری!!!

 بخث به اینجا کشیده شد که ماهیت علم چقدر دستخوش اثرات محیطه؟ به عنوان مثال اگه فیزیک کوانتوم به جای کپنهاک تو قم ارائه میشد همین اصول رو داشت یا نه؟ همش استاد جون ما میگف اخوند اخوند و اینا . مام طبق معمول همراه با تفکرات فلسفی داشتیم میخندیدیم که بغل دستیم تو سوالش به اخوندا اشاره کرد .استاد با یه لخن جدی گفت :خانوم منظورتون روحانیت معظم بود دیگه ؟؟؟؟؟ حالا طرف رنگش پریده بود انگار فحش داده و استاد جون نیشش تا بنا گوش بازه!!!!!!

حالا از ظهر دارم فکر میکنم که راستی راستی چیجوری میشد اگه ایجوری میشد ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:34  توسط عطر سیب | 
در این مورد خاص همه مون میدونیم که راهها و راه کار های متفاوت و البته مفیدی وجود داره!!!!!

ولی چند تا چیز خوندم که خیلی جالب نوشته شده بود .یکی تو یه خبر نامه که فکر کنم مال انجمن مستقل بود که خب معلوم الحالن دیگه . توش به انواع شکنجه و درصد کاراییش پرداخته بود. مثلا شکنجه سیاه (ضرب و شتم و اینا که گفتن ابدا از این کارا نمیکنن).شکنجه ی سپید که به اب درمانی حجاریان و هتل اوین و دسترسی به اینترنت ابطحی و حتی افزایش وزن عطریان فر اشاره شده بود.شکنجه ی سبز که به صورت پاره کردن پارچه های سبز جلوی چشم سبزیا و لگد مال کردنشون انجام میشه این وسط به شکنجه ی دیگه هم بود به اسم شکنجه ی صورتی که به نظرم جالب اومد. روش به این صورته که تو یه اتاق تاریک با چند تا شمع روشن و یه دسته گل صورتی رو میز بازپرس میگه :

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی      تو از این حیا نداری که نمیکنی مدارا؟

و متهم جواب میده:

دارم امید عاطفتی از جناب دوست     کردم جنایتی وامیدم به عفو اوست!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی این نوع مبارزه که مد نظر منه مبارزه ی بیولوژیک با جنبش سبزیهاست.

دلیل میخواین ؟ خود من!!!!!!!!!!

همین دیروز از ۵ نفر اتاق ما سه تا که خفن سبزیم همزمان مریض رو به موت بودیم که به قول صبا میتونه یه نوع مبارزه ی مسلحانه و بیولوژیک با جنبشیها باشه!!!! البته در مورد صحت و سقم اطلاعات داریم کاوش میکنیم تا در اسرع وقت به اطلاع برسونیم!!!


یه سوتی:دیروز تو یه جلسه ی رسمی با اقایون خیلی رسمی مجله ی دانشکده که به نظر مذهبیم میان بد سوتی دادم. اقای رادمند گفت مشکلات دانشکده اینقدر هست که بشه تو هر شماره کلی طنز داشته باشیم و منم طبق عادت گفتم آخی عزیزم !!!!! و یکم طول کشید بفهمم کجام و با مامانم صحبت نمیکنم!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:14  توسط عطر سیب | 
سلام

اولش بگم این اون پست جدیه نیست که قرار بود بذارم .

دیروز روز سوتی دوست جون بود. اول اینکه چون هر روز ۷و نیم کلاس دارم و باید ۶ بیدار بشم کلی کمبود خواب گرفتم . نمیدونم چیکار میکنم که قبل ۵ بعد از ظهرم نمیرسم خوابگاه!!!!به هر حال دیروزم از اون روزا بود . از صبح دنبال کارای روزنامه و مجله و جشن و ازمایشگاه و اینا بودیم . موضوع جالب این بود که با یکی از اقایون دانشکده جلسه هماهنگی داشتیم ایشون لطف فرمودن نیم ساعت ما رو کاشتن بعد با یه سر و وضع مرتب و اتو کشیده اومدن. مقایسه کنید با مای دست و رو نشسته ی نهار نخورده طفلکی

بعد جلسه هر وقت داشتیم بلند بلند از این اقا شکایت میکردیم دقیقا پشت سرمون دقت کنین پشت سرمون پیداش میشد و ما میمردیم از خجالت. هی دوست جون میگفت بازم این اقاهه اومده چیکار اخه ؟البته با اسم کامل ایشون !!! و یهو ایشون با یکی از ماها صحبت میکرد. خلاصه تا ساعت سه و چهار که از دانشکده خارج شدیم به همین صورت بود .اخرشم قرار شد ما به عنوان نفوذی بریمتو جشن امروز و خبر جمع کنیم.  بعد تو اون یکی جلسه یه سوال پرسیدم از سردبیر و بلافاصله گوشیم زنگ زد گفتم کوتاه جواب میدم و با این خیال از دفتر خارج شدم . یکی از بچه های رودبار بود(همون جایی که رفتم اردو جهادی )صحبتمون اونقدر طول کشید که جلسه تموم شده بود و دوست جون وسایل منم اورده بود بیرون . میگفتن خیلی بد شده بود انگار!!! بعدش با آمی رفتیم دانشکده شون که ۱۴ سال طول کشیده بود تا تموم بشه رو دیدیم . ۹ طبقه بود و یه چیز جالب اینکه بچه ها کنار هر دیوار و کف زمین نشسته بودن از نعمت وایرلس بهره میبردن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:8  توسط عطر سیب | 
سلام با هزار بار معذرت

اصلا بیایید منو شطرنجی کنید خیالتون راحت بشه !

این سرعت اینترنت از بس بد بوده که من تو دو ماه ۴ بار رسیدم چک میل کنم . قربونش برم نه که قبل انتخابات عالی بود از بعد اون ماجراهام بدتر شده . باور کنید دیگه روم نمیشد بیام اپ کنم . 

دلایل: ۱- امتاحانای میانترم خیلی فشرده بود  و زود شروع شد

۲- هنوز میانترما تموم نشده ترم شروع شد !

۳- انتخابات داشتیم و ما هم که سرمون میخارهبرای این کارا!!!

۴- اصل انتخابات !

۵- حواشی بعد انتخابات که بیشتر دردناک بود.و کلا ذهنمو درگیر کرده بود (نزدیک بود یه اتفاقی بیفته که ....در رفتیم)

۶- امتاحانا عقب افتاد یعنی تابستون بی تابستون.

۷- دوباره حاشیه و اصلو و امتاحان .

۸- مسافرت رفتیم زیاد

۹- بعد مسافرت سرعت اینترنت شهرمون با خاک کوچه یکسان شده بود .نمیدونم چرا

۱۰-و غیره

اینایی که گفتم همش یه توجیه بود برا اینکه ببخشین منو. فرصت بعدی میام یه پست جدی میذارم .باور کنین ... میام بابا ... ای وای خداااایاااا چرا گوش نمیدین میگم میام دیگه  ...


پی نوشت :

به وبلاگای همه سر زدم البته با گوشی!

دچار یه سری چالش شدم که اگه حل نشه اینجا اومدن فایده نداره.

الان که چشم به اینترنت پر سرعت افتاده از شادی در پوست خود نمیگنجم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:26  توسط عطر سیب | 
داشتم از بالهایم می گفتم ، بال هایی که به یاد اوردنش را مدیون تو هستم .وقتی با صدای گرمت مرا به جایی دعوت کردی که حتی اگر زمان رفتن بال نداشته باشی وقتی بر می گردی بال داری و می توانی بپری .

وقتی به جایی رسیدم که پاهای زمینی ام مرا رها کرد و من ماندم بی بال و بی پا در زمینی که می شود عطر خورشید را حس کرد.

بعد از ناتوانی گریه ام گرفت ،شاید هم دلم شکست. شاید برای خودم ...شاید هم برای برای خوبی های تو ...برای تویی که انقدر خوبی که نمیشود حتی درک کنم.

خواستم بی بال بپرم دیدم حتی به نصف ارتفاع دیوار هایی که روزی خودم ساخته بودم هم نمی رسیدم.

 انقدر گریه کردم که خدا بالهایی به سبکی بال پروانه به من داد .نگران بودم نکند بالهایم در تند باد ها بشکند و تو بالهای مرا نبینی ...

با احتیاط به نگینی نزدیک شدم که از خاک بود البته فقط پایه هایش و تا میتوانستم بالا رفتم . از ان بالا دنیا به کوچکی نگاهی بود. ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:14  توسط عطر سیب | 
چقدر سخته که بتونی عمره ات رو حفظ کنی...

می ترسم روزمرگی به سراغم بیاد و قبل اینکه به خودم بیام ببینم شدم همون ادم قبلی .. دوباره همون پیله ها به دورم تنیده بشه و برسه اون روزی که دیگه دیر شده !!!

می ترسم ....

خدایا کمکم کن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:56  توسط عطر سیب | 
سلام

شعری که در ادامه میاد ، اخرین شعر منه ! البته تا حالا !!! جالبه بدونین تو اتوبوس اومد سراغم .

سعی میکنم بعد ها بیشتر شعرامو تو وبلاگ بنویسم که از نظراتون استفاده کنم. 


دست های من..


دست های من به اسمان نمی رسد
                ولی
                   چشم های من
                         لذت تماس افتاب را
                              بهانه می کند.
                        خیس می شود 
                           و کار سخت عشق را
                                 بی بهانه
                                      سخت تر از همیشه میکند.
دست های من به راه مانده است 
                 اگر چه چشم های من
                     لذتی اگر چه اندک
                                از حضور  اسمان و افتاب را
                                                           لمس کرده است.
ای تویی که لذت همیشه ی چشمها و دست های خالی منی!
  با تو از زمین و از زمان
           تا طلوع اسمان و یک سحر
                  تا به اوج افتاب 
                            همسفر شدم.
گرچه اندک از حضور
            یاس چیدم و بهار را مزه مزه کرده ام
                                             ولی
                                             دست های خواهش و همیشه پر نیاز را
                                                      غیر خانه ات به هیچ جا نمیبرم.
دست های من به اسمان نمی رسد
                                ولی
                                  خانه ات به غیر اسمان شبیه نیست.
دست های خواهش و من و تو و خدا
  یا خودت به من نگاه کن
               یا به اسمان ببر
                           دست های خالی مرا .
یا به من نگاه کن
         یا نگاه تشنه ی دلم به خاک را ببین .
                             یا ببین که من چه عاشقم
                                             یا بکش مرا ببر از این زمین.
دست های من به اسمان نمی رسد
                     پس اجازه ده که خاک را
                                    جرعه جرعه  سرکشم
                                                 که این زمین
                                                  جز به اسمان و جز به عرش شبیه نیست.
چشم های من نیاز افتاب را بهانه می کند
             خیس می شوند خاک و چشم های من
      تو مرا نگاه می کنی ومن
           یک سبد نیاز دست های تا به اسمان گشوده ام
                                            را به سوی تو دراز می کنم .
دست های من به اسمان نمی رسید .
   چشم های من به عرش می رسد.
به یاد مسجدالنبی... بقیع ...  واسمان غروبش .         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:45  توسط عطر سیب |